مصاحبه با پدر یک زندانی گمنام که در سکوت جان داد

منتشرشده: نوامبر 15, 2011 در news

گفتگوی مسیح علی نژاد با پدر آرش ارکان از جان باختگان پس از انتخابات۸۸ و شکست سکوت دو ساله.  خانه حقوق بشر ایران


 

آرش ارکان روز ۹ بهمن‌ ۱۳۸۹، حدود ساعت دو بعد از ظهر، پس از یک سال و سه ماه زندان در بیمارستان بقیه‌الله تهران وابسته به سپاه پاسدران انقلاب اسلامی درگذشت.

 

پس از حاد شدن بیماری کلیوی‌ آرش ارکان در یک سال و سه ماه زندان به وی چند روز مرخصی برای مداوا داده شده است اما به گفته خانواده وی زمان مرخصی با زمان لازم برای درمان همخوانی نداشت و او را قبل از پایان مدت درمان به زندان اوین بازگرداندند.

بی‌توجهی زندان‌بانان و پزشک زندان وضعیت او را وخیم‌تر کرده تا جایی که سه روز پیش از مرگ به بیمارستان بقیه الله منتقل شده است.

پدر وی می‌گوید: اگر به وضعیت بیمار آرش در زندان رسیدگی می کردند شاید پسرم مظلومانه از میانِ ما نمی رفت.

آقای اردشیر ارکان توضیح می دهد که فرزندش آرش ارکان در راهپیمایی اعتراضی مخالفان در ۱۳ آبان ۱۳۸۸ وقتی دید یکی از نوجوانان در حین فیلمبرداری از راهپیمایی کنندگان با ماموران درگیر شده بود به کمک او می شتابد که در نهایت برخورد فیزیکی آرش ارکان با یکی از ماموران منجر به دستگیریِ او می شود.

آرش ارکان جوان ۲۶ ساله ایرانی از جمله زندانیانی بود که حتی پس از دستگیری نیز نامی از او در رسانه ها منتشر نشد. این جوان دچار بیماری کلیوی‌ بود که در طی دورانِ حبس وقتی بیماری او تشدید می شود به وی چند روز مرخصی برای مداوا داده شد اما به گفته خانواده اش، زمان مرخصی برای درمان وی کافی نبود و او را قبل از پایان مدتِ درمان به زندان اوین بازگرداندند به همین دلیل به گفته ی خانواده اش، بی‌توجهی مسولانِ زندان وضعیت این زندانی را وخیم‌تر کرد تا جایی که تنها سه روز پیش از اینکه جانش را از دست بدهد او را به بیمارستان بقیه الله منتقل می کنند که سرانجام آرش ارکان در روز نهم بهمن‌ ۱۳۸۹، پس از تحملِ یک سال و سه ماه زندان در بیمارستان جانش را از دست داد.

گزارش های متعددی در مورد سرنوشت غم انگیز و مرگ تعدادی از زندانیان عقیدتی در زندان های جمهوری اسلامی ایران منتشر شده است که از نظر خانواده ها، وکلای آنان و همچنین افکارعمومی، این پرونده ها هنوز بسته نشده است. هدی صابر آخرین نفر بود که در هنگام سپری کردن دوران محکومیت خود به گواهی هم بندانش، به دلیلِ ضرب و شتم و سپس عدم رسیدگی پزشکی، جانش را از داست داده بود. احمد شهید گزارشگر ویژه حقوق بشر در سازمان ملل نیز به نام او در اولین گزارش خود اشاره کرده است. شماری دیگر از زندانیان نیز به دلیل بیماری و عدم مداوای کامل در دوران حبس جان خود را از دست دادند.

اردشیر اردکان پدرِ این جوانِ ایرانی و همچنین یکی از دوستانِ نزدیکِ آرش ارکان که از نزدیک شاهد دستگیری وی در راهپیمایی روز ۱۳ آبان بوده است در این مصاحبه در مورد چرایی گمنام ماندن این جوان و همچنین شرحی از آنچه بر وی از لحظه ی دستگیری تا زمانِ جان دادن گذشته است را بازگو می کنند.

بیماریِ پسرم رسیدگی نشد جانش را از دست داد

اردشیر اردکان با تایید این نکته که فرزندش آرش ارکان در راهپیمایی سیزده آبان سال ۸۸ دستگیر شده است، می گوید: ما همه ی تلاشمان را کردیم آرش را از زندان بیرون بیاوریم حالا به هر نحوی مثلا سعی کردیم اطلاع رسانی نکنیم و از طریق وکیلش تلاش کنیم که پسرم آزاد شود اما ما موفق نبودیم و متاسفانه پسرم در ۹ بهمن ۸۹ از دست رفت.

وی در پاسخ به اینکه پسرتان به دلیل اینکه بیماری کلیوی هم داشت آیا نتوانستید تلاش کنید که ایشان بیرون زندان تحت درمان قرار بگیرند، می گوید: یک بار قبل از آنکه برای پسرم این اتفاق بیفتد، یعنی دو هفته قبل از آنکه از دست برود آرش به مرخصی آمد که این مرخصی خیلی کوتاه بود و وضعیت او بهبود پیدا نکرد، وضعیت روحی اش هم اصلا خوب نبود چون امیدوار بود که آزاد می شود اما در همان دوره مرخصی به او حکم ده ماه زندان دادند. بعد از اینکه دو باره او را به زندان برگرداندند، به او رسیدگی نشد و اوضاع طوری نبود که بهبود پیدا کند یعنی تنها سه چهار روز قبل از اینکه جانش را از دست بدهد او را به بیمارستان بقیه الله منتقل کردند که دیگر فایده ای نداشت.

وی در پاسخ به این پرسش که آیا در همان چند روزی که در بیمارستان بقیه الله بود موفق شدید از نزدیک با فرزندتان دیدار داشته باشید می گوید: نه، ما فقط روز آخر توانستیم آرش را ببینیم. یعنی ما مطلع شدیم که او در بیمارستان است اما اجازه نمی دادند او را ببینیم و در روز آخر با آشناهایی که در بیمارستان داشتیم و کارهایی که وکیلش انجام داد توانستیم پسرم را در همان روز آخر ببینیم.

وی در مورد اینکه آیا برای برگزاری مراسم با مشکلی مواجه شده بودند یا خیر با ناراحتی توضیح می دهد: من تا روز هفتمِ پسرم اصلا توی این دنیا نبودم، یعنی اصلا باورم نمی شد که به همین راحتی و به همین سادگی من پسرم را از دست دادم، هنوز هم باورم نمی شود، هنوز هم فکر می کنم و امیدوارم یک روز در خانه ام باز شود و پسرم برگردد….اما مگر می شود همچین اتفاقی اینجا بیافتد و کسی به آدم کاری نداشته باشد؟ مگر می شود ما را به حالِ خودمان بگذارند؟ اگر اینکار را می کردند که ما چیزی نمی خواستیم.

آرش به خاطر اینکه حقش را خورده بودند رفت

وی در مورد روز دستگیری آرش می گوید: من خودم در آن روز دستگیری کنار آرش نبودم اما شنیدم، یک نوجوانی داشت از کسانی که دستگیر شده بودند عکاسی می کرد، آن نیروها دنبال آن نوجوان می دوند و پسر من هم دنبال آن نیروها می دود، فقط به خاطر اینکه پسرم یکی از نیروها را زد و ایشان از پسرم کتک خورد پرونده پسرم انقدر طولانی شده بود، در غیر اینصورت دادگاه باید خیلی زودتر از این برگزار می شد، اما آن آدم خیلی با ما راه نیامد، نمی دانم چه خصومتی داشت و چرا اما امیدوارم خودش پاسخگوی وجدانش باشد.

آقای ارکان تاکید می کند که آرش اصلا فرد سیاسی نبود و حتی در دانشگاه هم فعالیت سیاسی نداشت. وی می گوید: او فقط به خاطر اینکه حقش خورده شده بود و تحقیر شده بود، به خاطر آن چیزی که خودش و همراهانش می خواستند (به راهپیمایی) رفت می خواهم بگویم فعالیت سیاسی نداشت.

آقای ارکان در مورد پیگیری قضایی این ماجرا می گوید: من اصلا هیچ اعتقادی به دستگاه قضاییِ ایران ندارم و معتقدم اینها هیچ کاری برای ما نمی توانند انجام دهند، حتی اگر قاتلش شناسایی شود، حتی اگر همه ی این اهمال کاری هایی که در حق ما و آرش صورت گرفت، در نظر گرفته شود، باز هم عدالت برقرار نمی شود. اما من همین را فقط می خواهم بدانم اگر آن آقا خودش بچه دارد، فقط فکر کند این اتفاق برای پسر خودش افتاد، در درون خودش چه جوابی به خودش و فرزندش می تواند بدهد؟ اصلا جلوی ما و هیچ کس هم پاسخگو نباشد، فقط به وجدان خودش و بچه اش چه پاسخی دارد بدهد؟

از آقای ارکان می پرسم آیا ممکن بود خبررسانی در مورد وضعیت آرش، تغییری در وضعیت او ایجاد می کرد، چون پس از زندانی شدن آرش هیچ خبری در مورد بیماری و شرایطِ او در زندان منتشر نشده بود. وی پاسخ می دهد: این یکی از چیزهایی است که تا آخر عمرم مرا رها نمی کند، شاید غمش بزرگتر از غمِ از دست دادنِ آرش باشد. من واقعا حسرت می خورم از اینکه چرا ما یک همچین کاری کردیم، چرا همچین اشتباه بزرگی کردیم. خب بالاتر از سیاهی که دیگر رنگی نبود باید یک کاری می کردیم، متاسفانه در آن شرایط چنین تصمیمی گرفتیم اما خب اشتباه کردیم…شاید اگر اطلاع رسانی می شد آرش الان توی زندان بود شاید موضوع سیاسی می شد و شرایط بدی داشت اما حداقل بین ما بود و انقدر مظلومانه و غریب از بین ما نمی رفت.

وی ادامه می دهد: ما همه ی تلاش مان این بود که فشار روی آرش کمتر باشد. ما سعی می کردیم ثابت کنیم که آرش کار سیاسی نکرد و کار و کمکش به آن نوجوان از روی جوانمردی بود و نمی خواست اخلال در نظام ایجاد کند، می خواستیم با این کار آرش را از زندان نجات دهیم اما خب اشتباه کردیم و این تصور غلطی بود که فکر می کردیم می شود همچین کاری کرد، اگر از روز اول شروع می کردیم به اطلاع رسانی شاید آرش انقدر غریبانه از دست نمی رفت.

آرش پشیمان نبود

پدر آرش ارکان در پاسخ به اینکه آیا آرش خودش در روزهای آخر زندگی اش بعد از تحمل زندان نکته ای گفته است که قابل توجه باشد، می گوید: پسر من اصلا پشیمان نبود و خیلی خوشحال بود که به یک نوجوان کمک کرده بود و فکر می کنم هنوز هم خوشحال است. وقتی آرش در مرخصی بود هم من از پسرم پرسیدم و هم دوستان آرش از او پرسیدند که اگر این اتفاق دوباره می افتاد آیا او دوباره این کار را انجام می داد، آرش بدون لحظه ای فکر کردن گفت من دوباره این کار را انجام می دادم و هیچ پشیمان نبود که به یک نوجوان کمک کرد. من هم خوشحالم که چنین پسری دارم.

پدر آرش ارکان می گوید: من فکر می کنم همه ی کسانی که بعد از انتخابات کشته شدند، بچه های خودم بودند، همه شان سرشار از شرافت و نجابت بودند، پسر من هم یکی از آنهاست، نجیب و آرام و شریف بود و می ماند.

روایتِ یکی از شاهدان دستگیری آرش ارکان

آرش ارکان جوان ۲۶ و فوق لیسانس مدیریت صنعتی از دانشگاه آزاد بود که روز سیزده آبان ۸۸ به همراه برخی از دوستانش در راهپیمایی شرکت کرده بود. یکی از همراهان و دوستان نزدیک آرش که در روز دستگیری از نزدیک شاهد ماجرا بوده است می گوید: روز سیزده آبان مثل تمام روزهایی که تجمع و تظاهراتی بود، ما هم رفته بودیم. داخل خیابان ویلا که شدیم ، یک محوطه دست ساز ساخته شده بود که از بیرون داخلش معلوم بوداولش من و آرش متوجه اون کانتکس نشده بودیم فقط دیدیم یه پسر بچه ای که حدودا شانزده یا هفده ساله بود از آنها عکس می گرفت و از چشماش و حرکاتش هم معلوم بود که اصلا اینکاره نیست. از نحوه ی متعجب شدنش معلوم بود که کاملا برایش تازگی داره و پیدا بود از روی کنجکاوی داشت عکس می گرفت. در کسری از ثانیه بود که صدای فریاد «بگیرش، بگیرش» بلند شد، همه دویدند، آرش هم دوید دو یا سه نفر که کاور لباس نظامی به تن داشتند، دنبال آن پسر نوجوان دویدند و یکی از آنها جلوتر بود آرش هم دنبال آنها می دوید. آرش برای اینکه پسر نوجوان را نجات دهد که دنبال او ندوند و دستگیرش نکنند، زد زیر پای نفر اول هم خودش افتاد هم آن مامور. بعد دیگه انگار آن نوجوانی که داشت عکاسی می کرد فراموش شد شاید هم فرار کرده بود. طعمه حاضر و آماده تری مثل آرش آماده شده بود. من فقط حواسم به آرش بود که گیر افتاده بود و مشت و لگد سه نفر که انگار قاتلی را گرفته باشند، فقط او را می زدند. در این حد عصبانی و پر خشونت آرش را می زدند. یک گردنبند فروهر گردن آرش بود که یک نفر از آن مامورها گردنبند را کند با همان می زد تو سر و صورت آرش از شدت حرص هم بلند داد می زد.

این راوی از بی خبری در مورد وضعیت آرش ارکان در ماه های اول دستگیری خبر می دهد و می گوید. آرش همان روز سیزده آبان زندانی شد، در روزهای اول که کسی نمی توانست ملاقاتی داشته باشد. چندین تماس از زندان برقرار شده بود آن هم بعد از گذشت ماهها که اجازه داده بودند تماس بگیرد. اینکه بگویم آرش سیاسی نبود خیلی تکراری است چون هیچ کدام از ما سیاسی نبودیم ولی سیاست خودش را چسباند و سایه انداخت روی زندگی ما.

وی در مورد علت محکومیت آرش ارکان در دادگاه می گوید: دادگاه که تشکیل شد به جرم ضرب و شتمِ مامور قانون و جلوگیری از اجرای حکم یا همان جلوگیری از اجرای ماموریت محاکمه شد. چون می گفتند کسانی که قصد دستگیری آن نوجوان در حال عکس گیری را داشتند مامور قانون شناخته شدند و کاور تن شان بود. تمام این مدت که آرش غریب و مظلوم توی زندان بود تمام تلاش وکیلش و ما بر این بود که ثابت کنیم آرش سیاسی نبود. که بعدها متوجه شدیم اشتباه محض بود. برای ‌ آرش ده ماه زندان مجدد بریدند در صورتی که آرش پیش از تشکیل دادگاه ۱ سال حبس کشیده بود.

وی در پاسخ به این پرسش که آیا آثاری از ضرب و شتم هم روی بدن آرش بوده است می گوید: آثار ضرب و شتم روی کمرش بود، روی پاهایش هم جای آزار و اذیت بود ولی خودش انقدر تخریب شده بود که صحبتی نمی کرد. تصور من بر این است که فشار روانی که بر روی آرش در این مدت اعمال شده بود بیش از فشار جسمی بود چون آرش از پیش تر هم ساکت تر شده بود بعد از تقریبا یک سال که آمد بیرون بسیار سریع دادگاه تشکیل شد، اعلام حکم شد باز مجدد آرش را به زندان برگرداندند.

اگر مداوا می شد، زنده می ماند

این راوی در خصوص وضعیت بیماری آرش در زندان هم چنین می گوید: آرش در بچگی یک کلیه اش را بر اثر عفونت از دست داده بود و در زندان با این شرایط طبیعی بود که نیاز به مراقبت ویژه داشت.

دکتر زندان باید می گفت آرش یک کلیه بیشتر ندارد و الان همان یک کلیه دچار مشکل شده است در زندان و بهداری زندان نمی تواند مشکل کلیوی آرش را مداوا کند. مطمئنا اگر به آرش رسیدگی می شد و امکانات پزشکی در اختیارش قرار می گرفت چنین اتفاق دردناکی نمی افتاد. چون آرش مبتلا به بیماری لاعلاجی نبود که نشود درمان کرد. فقط احتیاج به کمی توجه و مراقبت داشت که از او دریغ شد…شاید ما هم باید کاری می کردیم که نکردیم. سکوت کرده بودیم تا آرش دچار مشکلات بیشتری نشود. اول که امیدوار بودیم طبق قانون ، قاضی برایش کمتر از نه ماه زندان در نظر بگیرد تا بشود آن را خرید. قاضی باید مدت بازداشت غیر قانونی آرش که آن هم به مدت یک سال بود را لحاظ می کرد. حتی اگر آرش گناهکار شناخته می شد.

مصاحبه با پدر یک زندانی گمنام که در سکوت جان داد

 

وی در پاسخ به این سوال که آیا درخواست برای مداوا در بیرون از زندان هم صورت گرفت، می افزاید: چیزی حدود دو هفته یا سه هفته از بازگشتش به زندان نگذشته بود که حالش بد شد و به او مرخصی چند روزه دادند اما کافی نبود باز با همان حال خراب برگشت به زندان. فکر می کنم پس از بازگشتنش به زندان به ده روز هم نکشید که من از طریق وکیلشان خبر دار شدم آرش در بیمارستان بقیه الله بستری شده است.

هیچ کس نفهمید آرش برای نجات یک هموطن خودش از دست رفت

وی در پاسخ به این پرسش که آیا در مدت مرخصی آرش هیچ گاه از زندان و بازجویی هایش چیزی از او شنیده اند، تصریح می کند: آرش در این مورد حرف نمی زد اما خوب می دانم که در مدت مرخصی و بیرون زندان هیچ وقت از آرش پشیمانی ندیدم. آرش نجیب و آرام بود و به همان نجابت و آرامی هم رفت. همیشه خوش بین بود و در بدترین شرایط هم کور سویی از امیدواری پیدا می کرد. یعنی هیچ کسی نفهمید آرش تنها به خاطر نجات یک هموطنش چقدر سختی کشید و در بهترین روزهای جوانی اش، با تن بیمارش در زندان ماند و دیگر تمام شد . از آرش هیچ چیزی باقی نمانده بود.

دوست آرش ارکان در مورد آخرین دیدارش با آرش در بیمارستان می گوید: فقط چند دقیقه دیدمش فکر کنم دقیقا استخوانی روکش شده بود، آرش خیلی داغون شده بود و ما بعد از یک سال دیدیم که چه بلایی سرش آمد اما این ده روز آخر واقعا باورنکردنی بود. از آرش هیچ چیزی باقی نمانده بود. از بیمارستان که خارج شدیم تازه به میدان ونک رسیده بودم که با من تماس گرفتند و گفتند آرش تمام کرد. آرش به همین سادگی رفت، تمام شد…

وی در پایان مصاحبه در مورد ناگفته هایی که باقی مانده است می گوید: ‌ناگفته دردی است که همه ی ما کشیدیم و می کشیم و گفتنی هم نیست. ناگفته شب ها و روزهای ست که بی عزیزانمان بر ما رفته است. ناگفته دقایقی ست که با امیدواری به آرزوی بازگشت آنها سپری کردیم. ناگفته آرزوهایی به خاک رفته آرش هایی بودند که حالا نیستند و به بی رحمانه ترین شکل ممکن و در عین حال به سادگی تمام از ما گرفته شده اند. بی آنکه کاری از دست مان بر آیدو همیشه برای ما و همۀ ما سوال باقی خواهد ماند که آن مامور قانون بعد از شنیدن تباه شدن آرش در زندان چه پاسخی به خودش خواهد داد؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s